ما برگشتیم
سلام سلام صد تا سلام به همـ مـ مـ مـ ی نی نی ها و مامانای مهربونشون.
من و سپهر بعد از سه هفته برگشتیم بالاخره. با کلی خبر.
خبر اول اینکه
عید همگی مبارک. نماز و روزه ی گرفته و نگرفته همه قبول باشه. دعاهاتون ایشالا مستجاب. ایشالا هرچی که دعا کردین خدا ختم به خیر کنه و آرزوهاتون رو مستجاب.
الهی آمین.
خبر بعدی اینکه به محض تعطیلی اینجانب (مادر) آقا سپهر متوجه بیکاری مامانش شد و تصمیم به مریض شدن گرفت.
الهی بمیرم مامانی که توی این سه هفته چی کشیدی، دو روز اول که اسهال و استفراغ شدید داشتی ، زیر چشمات گود افتاد و سیاه شد. سریع بردیمت دکتر. خیلی ترسیده بودم. خیلی.
یه کم بهتر شدی ولی بعد از 3-2 روز باز هم روز از نو و روزی از نو
یه دکتر بردیمت گفت چیزی نیست. چون شیر خشکت رو عوض کردیم اینطوری شدی، یه دکتر دیگه گفت روده ات عفونت کرده، دکتر خودت گفت چیزی نیست، یه ویروسه، شاید هم چون داریم لبنیات بهت میدیم، روده ات واکنش نشون داده و یه کم زمان میبره. ولی هر چی بود، خدا رو هزار مرتبه شکر، آزمایش که دادی، عفونت نداشتی. همه ی ترس منم از این بود.
ولی مامانت دورت بگرده، نصف شدی مامان. زیر چشمات هنوز یه کم گوده.
یه کم که بهتر میشدی، شیطونی هات گل میکرد و مامان هم اعصابش خورد میشد و هم خنده اش میگرفت و هم خوشحال از اینکه داری بهتر میشی.
الان که دارم خاطراتت رو مینویسم، خونه ی مادر جون اینا هستی . از دیروز خدا رو هزار مرتبه شکر، گوش شیطون کر، خیلی بهتر شدی عزیزم.
این سه هفته که پیشت بودم، با اینکه خیلی بهت بداخلاقی کردم ، تو هم کلی مامان رو اذیت کردی،(از بابت بداخلاقیم ازت عذر میخوام) ولی از دیروز که میام اداره، توی اداره خیلی دلتنگت میشم. همش میگم کاش میتونستم و دیگه اداره نمی اومدم.
از اداره اومدن خسته شدم. دوست دارم همش خونه، پیشت باشم، کنارت باشم و باهات بازی کنم.
پسر گلم، شیطونی هات ماشالا خیلی بیشتر شدن. اگه به حال خودت بزارمت، رفتی توی حمام و واسه خودت نشستی وسط حمام. مجبور شدم یه پشتی بزرگ بزارم جلوی در حمام و دستشویی که نتونی بری اونطرف. به خاطر شما هم مجبور شدیم آشپزخونه رو موکت کنیم. بس که چهار دست و پا میری و دستت رو میزاری توی دهنت.
عاشق ساعتی و کولر اسپیلت. وقتی میگیم : سپهر ساعت کو؟
با یه حالت تعجب ، چشمها و دهان باز ساعت رو نگاه میکنی. بابایی کلی واست استیکر گرفته و به محض اینکه زدیم به دیوار واست عکسا رو میزارم توی وبت.
دیگه جون برات بگه ، هر چند دوس نداشتم دیر حرف بزنی ولی ...
امیدم به اینه که دیر صحبت میکنی ، ولی یه دفعه همه چی از اون دهن قشنگت میاد بیرون.الان هم آب و بابا (بَ بَ بَ) رو میگی قربونت حرف زدنت.
تقریبا بلند میشی، یا کمر من یا بابا رو میگیری و بلند میشی یا مبل رو میگری و بلند میشی و کلی ذوق میکنی وقتی دو سه قدم میری.
هر کاری میکنی ، واسه خودت دست میزنی، و نگاه بقیه میکنی که بقیه هم واست یه دست قشنگ بزنن.
عاشق این حرکاتت هستم. عاشق اینم که زودتر بتونی راه بری. هر چند میدونم فضولی ها و شیطنت هات چندین و چند برابر میشه. ولی باز فدای یه تار موت عزیز دلم.
راستی چند روز دیگه تولدت هست و من نمیدونم باید چیکار کنم. از الان کلی استرس دارم. امیدوارم تولدت اونطوری که میخوام برگزار بشه.
در ضمن عکسهای قشنگت رو هم فردا به صورت خصوصی میزارم توی وب سایتت گلم.


ما برگشتیم
